می دانست که به ما بگوید و از گفتن اسرار مسابقه به کراول کمتر بدش می آمد. چشم های کراول زخمی شده بود و زخم یکی از چشم هایش سخت بود و مایرز هم از چشم های خودش در زحمت بود و بنابرین کراول را دوست می داشت. مایرز هرگز به زنش نمی گفت که روی چه اسبی بازی میکند و زنش می برد و می باخت و بیشتر می باخت و همیشه حرف می زد.
ما چهار نفر در یک درشکه روباز به سان سیرو رفتیم. روز زیبا و دلچسبی بود و ما از میان پارک و کنار خط تراموا گذشتیم و به بیرون شهر، که جاده اش خاکی بود، رفتیم. در راه ویلا حصارهای آهنی و باغ های بزرگ و نهرهای پر آب و باغچه های سبزی کاری که روی برگ هایش گرد و خاک نشسته بود، دیده می شد. می توانستیم به آن سوی دشت نگاه کنیم و خانه های روستایی و کشتزارهای سبز و پر محصول و کاریزها و کوهها را در سوی شمال ببینیم. درشکه های فراوانی به درون میدان اسب دوانی می رفتند و کسانی که دم دروازه بودند ما را بی بلیط راه دادند، چون که ما اونیفورم پوشیده بودیم. ما درشکه را رها کردیم، برگ های برنامه را خریدیم، از زمین وسط میدان گذشتیم و بعد از چمن صاف و ضخیم جاده اسبدوانی هم گذشتیم و وارد گردشگاه اسبها شدیم. جایگاه تماشاگران کهنه بود و از چوب ساخته شده بود و چادرهای شرط بندی زیر جایگاه ها، در یک ردیف نزدیک اصطبل بود. انبوهی از سربازان پشت حصار میدان ایستاده بودند.
گردشگاه اسبها به فراخور خود پر از آدم بود و اسب ها را زیر درخت ها، پشت جایگاه بزرگ تماشا، راه می بردند. ما چند تن از کسانی را که می شناختیم دیدیم و برای فرگسون و کاترین صندلی گیر آوردیم و اسب ها را تماشا کردیم. اسبها، یکی پس از دیگری دور می زدند و
ما چهار نفر در یک درشکه روباز به سان سیرو رفتیم. روز زیبا و دلچسبی بود و ما از میان پارک و کنار خط تراموا گذشتیم و به بیرون شهر، که جاده اش خاکی بود، رفتیم. در راه ویلا حصارهای آهنی و باغ های بزرگ و نهرهای پر آب و باغچه های سبزی کاری که روی برگ هایش گرد و خاک نشسته بود، دیده می شد. می توانستیم به آن سوی دشت نگاه کنیم و خانه های روستایی و کشتزارهای سبز و پر محصول و کاریزها و کوهها را در سوی شمال ببینیم. درشکه های فراوانی به درون میدان اسب دوانی می رفتند و کسانی که دم دروازه بودند ما را بی بلیط راه دادند، چون که ما اونیفورم پوشیده بودیم. ما درشکه را رها کردیم، برگ های برنامه را خریدیم، از زمین وسط میدان گذشتیم و بعد از چمن صاف و ضخیم جاده اسبدوانی هم گذشتیم و وارد گردشگاه اسبها شدیم. جایگاه تماشاگران کهنه بود و از چوب ساخته شده بود و چادرهای شرط بندی زیر جایگاه ها، در یک ردیف نزدیک اصطبل بود. انبوهی از سربازان پشت حصار میدان ایستاده بودند.
گردشگاه اسبها به فراخور خود پر از آدم بود و اسب ها را زیر درخت ها، پشت جایگاه بزرگ تماشا، راه می بردند. ما چند تن از کسانی را که می شناختیم دیدیم و برای فرگسون و کاترین صندلی گیر آوردیم و اسب ها را تماشا کردیم. اسبها، یکی پس از دیگری دور می زدند و