نام کتاب: وداع با اسلحه
«خیلی خوب، من از بارون می ترسم، چون که بعضی وقت ها مرده خودم رو زیر بارون می بینم.» |
«نه.)
بعضی وقت ها مرده تو رو هم زیر بارون می بینم.» «این احتمالش بیشتره.» |
نه عزیزم، این طور نیست. چون که من تو رو نگه می دارم. خودم می دونم که می تونم تو رو نگه دارم. اما هیچ کس نمی تونه خودش رو نگه داره.» |
تو رو خدا بسه. من نمی خوام امشب دیوونه بشی. دیگه تا وقتی که باید از هم جدا بشیم، چندون وقتی نمونده.» |
«آره، ولی من دیوونه م. اما دیگه نمیگم. این حرف ها همه ش چرنده.» «آره، همه ش چرنده.» |
همه ش چرنده. چرند چرنده. من از بارون نمی ترسم. من از بارون نمی ترسم. آخ، خدایا، کاشکی نمی ترسیدم.» کاترین داشت گریه می کرد. من او را نوازش کردم تا آرام گرفت. ولی بیرون باران همچنان می بارید.

صفحه 150 از 395