می رسید. اتوره بیست و سه ساله بود، پیش عمویش در سان فرانسیسکو بزرگ شده بود و برای دیدن پدر و مادرش به تورینو آمده بود که جنگ درگرفت. یک خواهر هم داشت که همراه او به آمریکا فرستاده بودند که با عمویش زندگی کند و امسال دبیرستان را تمام می کرد. اتوره یک قهرمان حقیقی جنگ بود که هرکس را می دید از خودش بیزار می کرد. کاترین تحمل او را نداشت.
می گفت: «ما هم قهرمان داریم، ولی قهرمان های ما، عزیزم، معمولا این قد سر و صدا نمی کنند.»
من ازش بدم نمی آد.» |
من هم اگر این قدر خودپسند نبود، هی این قد تو ذوقم نمی زد، ازش بدم نمی آمد.»
تو ذوق من هم می زنه.» |
عزیزم، خیلی لطف میکنی که این رو میگی. ولی لازم نیست بگی. آخه تو می تونی ریخت و قیافه ش رو تو جبهه تصور کنی، می دونی که آدم به درد بخوریه، ولی از اون مردایی ست که من ازشون خوشم نمی آد.»
می دونم.»
تو چقدر خوبی که می دونی. من هم سعی میکنم ازش خوشم بیاد، اما راست راستی جوونک وحشتناکیه.»
امروز بعداز ظهر می گفت که داره سروان می شه.» کاترین گفت: «خوشحالم. حتما از این موضوع خیلی کیف میکنه.» دلت می خواست من به درجه بالاتر می گرفتم؟»
نه، عزیزم من همین قد دلم میخواد که تو به درجه ای داشته باشی که ما رو به رستوران های عالی راه بدن.»
« این که همین درجه ای ست که فعلا دارم.»
می گفت: «ما هم قهرمان داریم، ولی قهرمان های ما، عزیزم، معمولا این قد سر و صدا نمی کنند.»
من ازش بدم نمی آد.» |
من هم اگر این قدر خودپسند نبود، هی این قد تو ذوقم نمی زد، ازش بدم نمی آمد.»
تو ذوق من هم می زنه.» |
عزیزم، خیلی لطف میکنی که این رو میگی. ولی لازم نیست بگی. آخه تو می تونی ریخت و قیافه ش رو تو جبهه تصور کنی، می دونی که آدم به درد بخوریه، ولی از اون مردایی ست که من ازشون خوشم نمی آد.»
می دونم.»
تو چقدر خوبی که می دونی. من هم سعی میکنم ازش خوشم بیاد، اما راست راستی جوونک وحشتناکیه.»
امروز بعداز ظهر می گفت که داره سروان می شه.» کاترین گفت: «خوشحالم. حتما از این موضوع خیلی کیف میکنه.» دلت می خواست من به درجه بالاتر می گرفتم؟»
نه، عزیزم من همین قد دلم میخواد که تو به درجه ای داشته باشی که ما رو به رستوران های عالی راه بدن.»
« این که همین درجه ای ست که فعلا دارم.»