نام کتاب: وداع با اسلحه
«نخیر، منو نمیکشن.» با شست و انگشت اشاره اش روی یقه اش زد: دیدی چه کار کردم؟ ما هر وقت کسی اسم کشته شدن رو بیاره، به ستاره هامون دست می زنیم.»
ساندرز پاشد: «سیم، بیا بریم.»
خیلی خوب.» من گفتم: «قربون شما، من هم باید برم.» ساعتی که توی بار بود، یک ربع به شش را نشان می داد. «خداحافظ اتوره.»
اتوره گفت: «خداحافظ فرد. خیلی خوشحالم که تو مدال نقره میگیری.» معلوم نیست بگیرم.»
چرا، خوب هم میگیری. من شنیده ام مدال رو شاخته.» | گفتم: «خوب، قربان شما، اتوره. خودت رو از مهلکه دور نگردار.»
برای من نگران نباش. من نه مشروب میخورم، نه این ور و اونور می رم. عرق خور و جنده باز نیسم. خیر و شر خودمو می دونم.»
گفتم: «قربان تو. خیلی خوشحالم که سروان میشی.»
سروان شدن من معطلی نداره. من به دلیل ابراز لیاقت در جنگ سروان می شم. خودت که می دونی، سه تا ستاره و شمشیرهای چپ و راست و تاج هم روش. اینو میگن من.»
«خداحافظ. خداحافظ. چه وقت برمیگردی جبهه؟» چیزی نمونده.» «خوب، پس همدیگه رو می بینیم.» قربان تو.» قربان تو، مواظب باش سکه قلب بهت قالب نزنند.» من از خیابان پشت بار رفتم که از یک راه میانبر به بیمارستان

صفحه 146 از 395