نام کتاب: وداع با اسلحه
اتوره آستینش را بالا زد: «اینجا.» جای زخم عمیق و صاف و سرخی را نشان داد. «اینجا تو ساق پام. حالا نمی تونم نشون بدم چون که مچ پیچ بسته م. اینجا تو پام. همین حالا خرده استخون تو پام هست، که عفونت کرده، هر روز صبح تیکه های کوچیک استخون از پام در می آرم - پام همیشه عفونت داره.»
سیمونز پرسید: «چی بهت خورد؟»
«نارنجک دستی، از همونا که داغون میکنه. اصلا یک ور پام رو به کلی داغون کرد.» رویش را به من کرد: «تو که میدونی این نارنجک بی پیر چه کار می کنه؟»
« آره.»
اتوره گفت: «اون مادرقحبه رو که نارنجک انداخت دیدم. خوردم زمین، خیال کردم که پاک مرده ام، اما این نارنجک های لاکتاب چیزی توشون نیست. من هم با تفنگم اون مادرقحبه رو زدم. آخه من همیشه تفنگ به دوش می گیرم که نفهمند افسرم.»
سیمونز پرسید: «یارو چه شکلی بود؟» |
اتوره گفت: «همون یه دونه رو داشت. نمیدونم چرا انداختش. گمون کنم همیشه دلش می خواسه یه نارنجک پرت کنه. شاید اصلا جنگ حسابی ندیده بود. من هم مادرقحبه رو قشنگ با گلوله زدم.» |
سیمونز پرسید: «وقتی زدیش، شکلش چه جوری شد؟»
اتوره گفت: «زکی، من چه میدونم؟ من زدم تو شکمش. ترسیدم سرشو نشون کنم تیرم خطا کنه.»
من پرسیدم: «اتوره، تو چند وقته افسری؟» | دوساله. حالا دیگه دارم سروان می شم. تو چند وقته ستوانی؟» حالا دیگه سه سال میشه.»

صفحه 144 از 395