نام کتاب: وداع با اسلحه
ساندرز گفت: «اشکالی نداره.»
اتوره به من گفت: «میگن تو داری مدال نقره میگیری. چه جور تقدیرنامه ای بهت میدن؟»
نمی دونم، معلوم نیست بگیرم.»
چرا، میگیری. جان تو اون وقت خانم های کووا خیال می کنند بیداد کرده ای، خیال می کنند صدتا اتریشی کشته ای، یا خودت تک و تنها یک سنگر رو فتح کرده ای. جان تو، من هم باید یه کاری کنم که مدال بگیرم.»
کنسول یار پرسید: «اتوره، تو چند تا مدال داری؟» |
سیمونز گفت: «همه چی داره. اصلا اونی که سرش جنگ در گرفته همین خودشه.)
اتوره گفت: «من دوتا مدال برنز و سه تا مدال نقره دارم. ولی تاحالا فقط حکم یکیش رسیده.»
سیمونز پرسید: «پس باقیش چی؟»
اتوره گفت: «عملیات موفقیت آمیز نبود. وقتی عملیات موفقیت آمیز نباشه همه مدالها رو توقیف می کنند.»
«اتوره تا حالا چند دفعه زخمی شدهی؟»|
سه دفه، بدجوری. سه نوار زخم خوردگی دارم. می بینی؟» آستینش را چرخاند. سه نوار نقره ای موازی، روی زمینه سیاه، تقریبا هشت بند انگشت پایین دوشش روی آستینش دوخته بود.
اتوره به من گفت: «تو هم یکی داری. جان تو خیلی قشنگه آدم داشته باشه. من اینها رو بیشتر از مدال دوست دارم. جان تو، وقتی سه تا از این ها داشته باشی تازه یه چیزی می شه. تو برای زخمی که سه ماه تو بیمارستان خوابوندنت، همه ش یکی میگیری.»|
کنسول یار پرسید: «اتوره، تو کجات زخمی شد؟»

صفحه 143 از 395