نام کتاب: وداع با اسلحه
سلام مرا به همه پسرهای عزیزم برسونین. خیلی چیزها دارم که براشون بیارم. مقداری مارسالا و کیک اعلا دارم.» |
گفتم: «خداحافظ، از دیدن شما خیلی خوشوقت خواهند شد.»
مایرز گفت: «خداحافظ. طرف های بازارچه یه سری بزنین. میز منو که بلدین کجاست. هرروز بعدازظهر، همه مون اونجا هستیم.» من رو به بالای خیابان رفتم. می خواستم از کووا یک چیزی بخرم و برای کاترین ببرم. در کووا، یک جعبه شکلات خریدم و وقتی که دختر فروشنده مشغول بستن آن بود، به سوی بار رفتم. دو سه نفر انگلیسی و چند هوانورد آنجا بودند. فقط یک لیوان مارتینی نوشیدم، پولش را دادم، جعبه شکلات را از پیش خوان بیرون برداشتم و به سوی بیمارستان خودمان راه افتادم. بیرون بار کوچکی در آن بالای خیابانی که از اسکالا می آمد چند نفر آشنا را دیدم - یک کنسول یار، دو نفر که درس آواز می گرفتند، و اتوره مورتی، از ایتالیایی های سان فرانسیسکو که در ارتش ایتالیا بود. با آنها مشروبی نوشیدم. نام یکی از آواز خوان ها رالف سیمونز بود، ولی به نام انریکو دل کردو آواز می خواند. من هیچ نمیدانستم تا چه اندازه خوب می خواند، ولی همیشه وضعش طوری بودی که انگار کار خیلی مهمی در پیش دارد. چاق بود و دور و بر بینی و دهانش، مثل کسی که زکام داشته باشد، سرخ بود. از آواز خوانی در پیاچنزا برگشته بود. در آنجا توسکا را خوانده بود و خیلی خوب شده بود.
گفت: «لابد هیچ وقت آواز خواندن مرا ندیده ای.» «اینجا چه وقت می خونی؟» |
پاییز در اسکالا هستم.» |
اتوره گفت: «شرط می بندم که نیمکت هارو به سر و کلهت پرت می کنند شنیدی در میرنا چطور نیمکت هارو به سر و مغزش پرت کرده بودند؟»

صفحه 141 از 395