ساله» دیگر بود. روزنامه را سر جایش گذاشتم و از باشگاه بیرون آمدم. با احتیاط از پله ها پایین رفتم و در ویا مانزونی راه افتادم. بیرون گران هتل، مایرز پیر را دیدم که با زنش از درشکه پیاده می شد. از مسابقه اسب دوانی بر می گشتند. زنش بالاتنه گنده ای داشت و پیراهن ساتن سیاه پوشیده بود. خودش کوتاه قد و پیر بود و سبیل های سفید داشت و با عصا گشادگشاد راه می رفت.
زنش با من دست داد: «حال سرکار، حال سرکار؟» مایرز گفت: «سلام» «اسب دوانی چه طور بود؟»
خوب. ماه بود. سه دفعه بردم.» از مایرز پرسیدم: «شما چه طوری؟»
بد نبود. یک دفعه بردم.»
خانم مایرز گفت: «من هیچ وقت از کار این مرد سر در نمی آرم. اصلا به من نمیگه.»
مایرز گفت: «من کار و بارم بد نیست.» اظهار لطف میکرد: «شما باید بیرونا پیداتون بشه.» وقتی که حرف می زد، آدم تصور می کرد که رویش به آدم نیست، یا این که آدم را عوضی گرفته است.
گفتم: «کم کم پیدام می شه.»
خانم مایرز گفت: «من می خوام بیام بیمارستان دیدنتون. یه چیزایی دارم بدم به پسرهام. شما همه پسرهای خودم هستین. راستی همه پسرهای عزیز خودم هستین.» |
از دیدن شما خوش وقت خواهند شد.» |
چه پسرهای خوبی، شما هم همین طور. شما یکی از پسرهای من هستین.»|
گفتم: «باید برگردم.»
زنش با من دست داد: «حال سرکار، حال سرکار؟» مایرز گفت: «سلام» «اسب دوانی چه طور بود؟»
خوب. ماه بود. سه دفعه بردم.» از مایرز پرسیدم: «شما چه طوری؟»
بد نبود. یک دفعه بردم.»
خانم مایرز گفت: «من هیچ وقت از کار این مرد سر در نمی آرم. اصلا به من نمیگه.»
مایرز گفت: «من کار و بارم بد نیست.» اظهار لطف میکرد: «شما باید بیرونا پیداتون بشه.» وقتی که حرف می زد، آدم تصور می کرد که رویش به آدم نیست، یا این که آدم را عوضی گرفته است.
گفتم: «کم کم پیدام می شه.»
خانم مایرز گفت: «من می خوام بیام بیمارستان دیدنتون. یه چیزایی دارم بدم به پسرهام. شما همه پسرهای خودم هستین. راستی همه پسرهای عزیز خودم هستین.» |
از دیدن شما خوش وقت خواهند شد.» |
چه پسرهای خوبی، شما هم همین طور. شما یکی از پسرهای من هستین.»|
گفتم: «باید برگردم.»