نام کتاب: وداع با اسلحه
پس تا وقتی که بری دیگه در این باره فکر نمی کنیم. می بینی که من چه قدر خوش حالم، چه روزهای خوشی رو با هم میگذرونیم. من مدتهاست خوشحال نبوده ام. وقتی تورو دیدم، چیزی نمانده بود دیوونه بشم؛ شاید هم پاک دیوونه شدم. اما حالا ما خوش حالیم، همدیگه رو دوست داریم. تو رو خدا بذار فقط خوش باشیم. تو خوش هستی، این طور نیست؟ من هیچ کاری کردم که تو خوشت نیاد؟ چه کار بکنم خوشت بیاد؟ می خوای موهام رو برات باز کنم، می خواهی بازی کنی؟» |
«آره، تو رخت خواب» | خیلی خوب، پس اول میرم یه سری به مریض ها بزنم.»

صفحه 137 از 395