نام کتاب: وداع با اسلحه
یه بلایی به سر من اومد، یا اگر تو بچه دار شدی، اشکالی نداشته باشه؟»
هیچ جوری نمیشه ازدواج کرد، جز به وسیله کلیسا، یا دولت. ما الان به طور خصوصی ازدواج کرده ایم. می دونی عزیزم، اگه من مذهبی بودم، مراسم ازدواج برام خیلی مهم بود، ولی من مذهبی نیستم.»
تو یه سن آنتونی به من دادی.» | «اون برای بخت و اقبال بود. یکی بهم داده بود.» پس تو از هیچی نگران نیستی؟» فقط از این که منو از تو دور کنند. تو مذهب منی. همه چیز من تویی.» خیلی خوب. اما هر وقت بخوای من بات ازدواج می کنم.» |
عزیزم، به طوری حرف نزن که حالا یعنی می خوای منو زن خوب و نجیبی وانمود کنی. من خیلی هم خوب و نجیبم. آدم از چیزی که خودش خوشش می آد بهش افتخار هم میکنه، چرا شرمنده باشه، تو خوشت نمی آد؟»
ولی یه وقت که منو ول نمیکنی بری سراغ یکی دیگه؟» |
«نه، عزیزم. من هیچ وقت تورو ول نمی کنم برم سراغ یکی دیگه. ممکنه همه جور بلایی به سر ما بیاد، ولی از این یکی نگران نباش.»
«من نگران نیستم، ولی تورو خیلی دوست دارم، اما تو قبلا یک نفر دیگه رو دوست می داشته ای.» |
بعد چه به سرش اومد؟» | «مرد.»
بله. اگه نمرده بود که من تو رو نمی دیدم. عزیزم من بی وفا نیستم. من عیبهای زیادی دارم. ولی وفادارم. من تورو از وفای خودم خسته خواهم کرد.»
من باید به همین زودی به جبهه برگردم.

صفحه 136 از 395