نام کتاب: وداع با اسلحه
«شاید نفرستادند.»
« می فرستند. منو می فرستند انگلستان، اون وقت تا آخر جنگ از همدیگه جدا میشیم.»
من می آم مرخصی.»
مرخصیت این قد نیست که بتونی بیای اسکاتلند و برگردی. تازه من تو رو ول نمی کنم. فایده ش چیه حالا ازدواج کنیم؟ ما که واقعا ازدواج کرده ایم، دیگه از این بیشتر که نمی تونیم ازدواج کنیم.»
من فقط برای خاطر تو میگم.» منی در کار نیست. من همون تو هستم. منو از خودت جدا نکن.» من فکر می کردم که دخترها همیشه می خوان ازدواج کنند.»|
درسته، ولی عزیزم من که ازدواج کرده ام. من با تو ازدواج کرده ام دیگه. یعنی برای تو زن خوبی نیستم؟» |
تو زن خیلی خوشگل و خوبی هستی.» | «بین عزیزم، من قبلا یک بار منتظر ازدواج بوده ام.» «دلم نمی خواد از اون ماجرا چیزی بشنوم.»
می دونی که من هیچ کسی رو جز تو دوست ندارم. تو نباید ناراحت بشی از این که یه وقتی یه نفر دیگه هم منو دوست می داشته.» |
می شم.)
تو که حالا همه چیز داری، چرا باید به کسی که مرده حسودی بکنی؟»
من حسودی نمی کنم، نمی خوام دیگه در این باره چیزی بشنوم.» |
«طفلک من. من میدونم که تو با همه جور زنی بوده ای، ولی باز هم برام اشکالی نداره.»
میگم، نمی شه یه جوری به طور خصوصی ازدواج کرد؟ که یعنی اگر

صفحه 135 از 395