نام کتاب: وداع با اسلحه
آب، پیش از آن که سفیده سحر بدمد. کاترین صورت و بدن و پوست زیبایی هم داشت. ما پهلوی هم می خوابیدیم و من گونه ها و پیشانی و زیر چشم ها و چانه و گلوی او را با سر انگشتانم نوازش میکردم و میگفتم: صاف، مثل شستی های پیانو» و او با انگشتش چانه ام را نوازش میکرد و می گفت: «صاف، مثل کاغذ سمباده، که شستی های پیانو را می تراشه.»
راسی زبره؟» نه عزیزم، فقط می خواستم سر به سرت بذارم.» |
شبها خیلی خوب بود، و ما همین قدر که می توانستیم همدیگر را لمس کنیم خوش بودیم. به جز عشق بازی های بزرگ، راه های کوچک زیادی برای عشق بازی داشتیم و هنگامی که هرکدام در اتاق جدایی بودیم می کوشیدیم فکرهایمان را به سر همدیگر منتقل کنیم، و گاهی می شد؛ اما شاید علتش این بود که در آن موقع هردو درباره یک چیز فکر می کردیم.
به همدیگر می گفتیم که ما از همان نخستین روزی که کاترین به بیمارستان آمده بود زن و شوهر شده ایم و از روز عروسی مان ماه ها را حساب می کردیم. من می خواستم واقعا ازدواج کنیم، ولی کاترین میگفت که اگر ازدواج کنیم او را از آنجا به جای دیگری می فرستند و اگر فقط تشریفات ازدواج را انجام بدهیم بعد از این ما را خواهند پایید و مزاحم مان خواهند شد. می بایستی طبق مقررات ایتالیا ازدواج کنیم، و مراسم ازدواج در ایتالیا خیلی قشنگ بود. من می خواستم که واقعا ازدواج کنیم، چون نگران بودم کاترین بچه دار شود؛ اما پیش خودمان این طور وانمود می کردیم که واقعا ازدواج کرده ایم و نگران نیستیم و راستش را بگویم من تصور میکنم از این که ازدواج نکرده بودیم خوشم می آمد. یادم هست یک شب در این باره حرف زدیم و کاترین گفت: «آخه عزیزم، منو از اینجا می فرستند بیرون.»

صفحه 134 از 395