نام کتاب: وداع با اسلحه
فصل هجدهم
آن تابستان به ما بسیار خوش گذشت. هنگامی که من می توانستم بیرون بروم در پارک سوار درشکه می شدیم. درشکه را به یاد دارم: اسب آهسته می رفت، و روبه روی ما، آن بالا، پشت درشکه چی با کلاه بلند و براقش دیده می شد و کاترین بارکلی پهلوی من نشسته بود. اگر می گذاشتیم که دست هایمان به همدیگر بخورد، همین قدر که پهلوی دست من به دست او می خورد به هیجان می آمدیم. بعد وقتی که من می توانستم به کمک چوب های زیربغل راه بروم، برای شام به رستوران بیفی یا گراندیتالیا می رفتیم و بیرون، توی بازارچه، پشت میز می نشستیم. پیش خدمتها می آمدند و می رفتند و مردم می گذشتند و شمع ها روی رومیزی ها سایه می انداخت، و پس از آن که به این نتیجه رسیدیم که گراندیتالیا بهتر از همه جاست، ژرژ سرپیش خدمت آنجا همیشه یک میز برای ما نگه می داشت. ژرژ پیش خدمت خوبی بود و ما به او می گفتیم که دستور شام بدهد و خودمان در نور غروب به مردم و بازارچه و همدیگر نگاه می کردیم. شراب سفید و گس کاپری می نوشیدیم که توی سطل یخ می گذاشتند. گرچه خیلی از شراب های دیگر، مثل فرزا، باربرا، و شراب های سفید و شیرین را هم امتحان کردیم. چون زمان جنگ بود،

صفحه 131 از 395