نام کتاب: وداع با اسلحه
گفتم: «لیوان برای خودت؛ من از بطری می خورم.» میس گیج گفت: «به سلامتی تو.» میس وان کمپن راجع به من چی گفته که صبح ها تا دیروقت می خوابم؟» فقط ور زده. اسم تو رو گذاشته مریض نورچشمی» خاک بر سرش کنند.» میس گیج گفت: «زن بدی نیست. فقط پیر و دم دمیه. اما هیچ از تو خوشش
نمی آد.»
مه))
«نیاد.» ولی من خوشم می آد. من دوست تو هستم. این رو فراموش نکن.» تو بدمست خیلی خوبی.»
نخیر. من میدونم کی به نظر تو خوبه. معهذا من دوست تو هستم. پات چه طوره؟» |
خوبه.)
حالا به قدری آب معدنی سرد می آرم بریزم رو پات. حتما زیر گچ خارش میگیره. بیرون گرمه.»
تو خیلی خوبی.»| «خیلی میخاره؟» «نه، خوبه.» |
پس این کیسه های شن را بهتر مرتب میکنم.» روی تخت خواب خم شد: «من دوست تو هستم.» |
می دونم.» | نخیر نمی دونی. ولی یک روزی بالاخره میدونی.»
کاترین بارکلی سه شب از کار مرخصی گرفت و بعد دوباره شب کار شد. مانند این بود که هرکدام از ما پس از سفر درازی به همدیگر رسیده باشیم.

صفحه 130 از 395