نام کتاب: وداع با اسلحه
«پس می میرین. یا دعوا میکنین یا می میرین؛ این کاریست که مردم می کنند. عروسی در کار نیست.»|
دستم را به سوی دست او دراز کردم. گفت: «به من دست نزن. من گریه نمی کنم. شاید هم شما دو نفر کارتون درست شد. ولی مواظب باش دختره رو گرفتار نکنی. گرفتارش بکن و ببین من چه جوری تو رو میگشم.»
من گرفتارش نمی کنم.» خلاصه مواظب باش. خدا کنه خوب بشی. خیلی بهت خوش میگذره.» به هر دوی ما خیلی خوش میگذره.» پس باهم دعوا نکنین، دختره رو هم گرفتار نکن.» | نمیکنم.»
خواهش میکنم مواظب باش. من نمی خوام کاترین صاحب یکی از این تخم حروم های جنگ بشه...)
«فرگی، تو دختر خوبی هستی.» «نخیر نیستم. نمی خواد شاخ تو جیب من بذاری. پات چه طوره؟»
خوبه.»| «سرت چه طوره؟» انگشتانش را روی سرم گذاشت. سرم مانند پایی که خواب رفته باشد، حساس بود گفتم: «سرم هیچ وقت اذیتم نمیکنه.»
«اون ضربه ای که به سر تو خورده ممکن بود دیوونهت کنه. هیچ وقت اذیتت نمیکنه؟»
نه .))
تو جوون خوش بختی هستی. یادداشت مادداشتی نداری؟ می خوام برم پایین.» |
گفتم: «اینا، اینجاست.» | باید به کاترین بگی که مدتی شب کاری نکنه، خیلی داره خسته می شه.»

صفحه 128 از 395