نام کتاب: وداع با اسلحه
جورجیا که در صلیب سرخ بود و مالاریا داشت، یک پسر نازنین، باز هم لاغر، اهل نیویورک، که مالاریا و یرقان داشت، و یک پسر خوب، که خواسته بود کلاهک چاشنی یک گلوله شراپنل خیلی قوی را باز کند و برای یادبود بردارد. این نوع گلوله شراپنل، که اتریشی ها در کوهستان به کار می بردند، کلاهکی داشت که پس از ترکیدن به هوا می پرید و به محض تصادم با چیزی منفجر میشد.
پرستارها کاترین بارکلی را بسیار دوست می داشتند، چونکه او شب کاری را به طور نامحدودی می پذیرفت. کاترین با مالاریایی ها مختصری کار داشت و پسری که خواسته بود کلاهک را باز کند دوست ما بود و تا لازم نمی شد شبها زنگ نمی زد؛ و در فاصله اوقات کار، من و کاترین باهم بودیم. من او را خیلی دوست می داشتم و او هم مرا دوست می داشت. من هنگام روز می خوابیدم و وقتی که بیدار بودیم یادداشت مینوشتیم و به دست فرگسون برای همدیگر می فرستادیم. فرگسون دختر خوبی بود. هرگز چیزی درباره او ندانستم جز این که یک برادر در لشکر پنجاه و دو داشت و یکی هم در بین النهرین؛ خودش با کاترین بارکلی بسیار مهربان بود.
یک بار به او گفتم: «فرگی، تو به عروسی ما می آی؟» شما هرگز عروسی نمیکنین.» می کنیم.» | نخیر نمی کنین؟» | چرا نمی کنیم؟» | قبل از این که عروسی کنین باهم دعوا میکنین.» ما هیچ وقت دعوا نمی کنیم.» شب درازه.» «ما دعوا نمی کنیم.»

صفحه 127 از 395