نام کتاب: وداع با اسلحه
فصل هفدهم
پس از عمل، هنگامی که بیدار شدم از هوش نرفته بودم. آدم از هوش نمی رود. فقط آدم را سر می کنند. مثل مردن نیست، فقط یک جور بر کردن شیمیایی است که آدم حس نکند؛ پس از آن ممکن است آدم مست هم بشود جز این که وقتی بالا می آورد جز زرد آب چیزی بیرون نمی آید و پس از آن هم حالش بهتر نمی شود. کیسه های شن را در آن سوی تخت خواب دیدم. روی لوله ای بود که از قالب گچی بیرون می آمد. پس از مدتی میس گیج را دیدم و او گفت: «حالا چه طوری؟» |
گفتم: «بهترم.» زانوت رو عالی عمل کرد.» چه قدر طول کشید؟ » دو ساعت و نیم.» | من حرف چرت و پرتی نزدم؟» یک کلمه هم حرف نزدی. حالا هم حرف نزن. ساکت باش.»|
حالم بد بود و کاترین راست میگفت. برایم هیچ فرقی نداشت که چه کسی شب کار باشد.
اکنون سه بیمار دیگر هم در بیمارستان بودند: یک پسر لاغر اهل

صفحه 126 از 395