نام کتاب: وداع با اسلحه
فصل شانزدهم
آن شب از دری که باز بود، یک شب پره به درون اتاق پرید؛ این در به بالکن باز می شد و از آنجا ما شب را بر فراز بام های خانه های شهر تماشا می کردیم. درون اتاق تاریک بود و فقط نور ضعیف شب که بر فراز شهر بود، از همان در می تابید. شب پره نترسید و درون اتاق هم مانند بیرون به شکار پرداخت. ما همچنان که خوابیده بودیم، او را میپاییدیم و فکر نمی کنم که او ما را می دید؛ چون که ما خیلی بی حرکت خوابیده بودیم. هنگامی که شب پره از اتاق بیرون رفت، دیدیم که یک نورافکن روشن شد و ستون نور را که در آسمان حرکت می کرد تماشا کردیم و بعد نورافکن خاموش شد و هوا باز تاریک شد. نسیمی از درون شب وزید و ما صدای خدمه توپ ضدهوایی را که روی پشت بام دیگر حرف می زدند، شنیدیم. هوا سرد بود و آنها شنل هاشان را پوشیده بودند. شب، من نگران بودم مبادا کسی بالا بیاید. کاترین نبود، ولی صدای پایش را شنیدم که از سالن می آمد و بعد در را باز کرد و به تخت خواب برگشت و گفت که چیزی نیست، پایین بوده است و همه خوابند. کاترین پشت در اتاق میس وان کمین گوش داده بود و صدای نفس خواب او را شنیده بود. شیرینی هم آورده بود و با هم خوردیم و قدری هم ورموت نوشیدیم. خیلی گرسنه

صفحه 119 از 395