نام کتاب: وداع با اسلحه
«نه، متشکرم. من هرگز مشروب نمی خورم.» یک لیوان میل کنید.» زنگ زدم که دربان بیاید و لیوان بیاورد. نه. متشکرم. منتظرم هستند.» گفتم: «خداحافظ.»
خداحافظ.» دو ساعت بعد دکتر والنتینی داخل اتاق شد. خیلی شتاب داشت و دو سر سبیلش راست بالا ایستاده بود. سرگرد بود و رنگ چهره اش سوخته بود و همیشه می خندید.
پرسید: «چه طوری این بلا را به سر خودت آورده ای؟ عکس ها را ببینم. بله. بله درسته. حالا که مثل شیر سرحالی. این دختر قشنگه کیه؟ رفیقته؟ من گفتم عجب جنگ مزخرفیه. اینجات چه طوره؟ آفرین پسر خوب. من کاری میکنم که از سابق هم بهتر بشی. اینجات درد میکنه؟ بله که درد میکنه. این دکترها چه علاقه ای دارند زخم آدم رو درد بیارند. تا حالا برات چه کار کرده اند؟ این دختره ایتالیایی بلد نیست؟ باید یاد بگیره. چه دختر ماهی. من میتونم بهش یاد بدم. من هم میام مریض این بیمارستان می شم. نه، ولی تمام کارهای وضع حمل رو براتون مجانی انجام میدم. این رو می فهمه؟ یک پسر کاکل زری برات می آره. کاکل زری، مثل خودش. بسیار خوب. اشکالی نداره. چه دختر ماهی. بپرس ببینم می آد با من شام بخوره؟ نه؟ من از چنگت درش نمی آرم. متشکرم، خیلی متشکرم خانم. همین.)
روی شانه ام زد: «همین رو می خواستم بدونم. تنزیب ها رو نمی خواد ببندی.»
دکتر والنتینی، یک لیوان مشروب میل دارین؟» | «مشروب؟ البته، ده لیوان هم میل دارم. کو، کجاست؟»

صفحه 117 از 395