نام کتاب: وداع با اسلحه
سومی که عکس های رادیوگرافی را درون پاکت های قرمزشان در دست داشت، هیچ نگفت.
دکتر ریشو پرسید: «پانسمان رو باز میکنین؟»
دکتر بیمارستان رو به میس گیج گفت: «البته. پرستار، لطفا پانسمان رو باز کنید.» میس گیج تنزیب ها را باز کرد. من به پاهایم نگاه کردم. در بیمارستان صحرایی پاهایم به گوشت کبابی خوک می ماند که مدتها پیش آن را کوبیده باشند. اکنون پوستش ورقه شده و زانویم ورم کرده و بدرنگ و ماهیچه پایم فرورفته بود، ولی چرک نداشت.
دکتر بیمارستان گفت: «بسیار تمیز. بسیار تمیز و قشنگ.»| دکتر ریشو گفت: «هوم.» دکتر سومی از روی دوش دکتر بیمارستان
نگاه می کرد.
دکتر ریشو گفت: «لطفا زانو رو حرکت بدهید.»
نمی تونم.» |
دکتر ریشو پرسید: «مفصل رو امتحان می کنید؟» پهلوی سه ستاره ای که روی آستینش بود، یک نوار هم داشت؛ یعنی سروان بود.
دکتر بیمارستان گفت: «البته.» دو نفرشان خیلی تند پای راست مرا گرفتند و خم کردند.
گفتم: «درد می آد.» |
بله، بله. دکتر، قدری بیشتر.»| گفتم: «کافی ست، کافی ست. تا همین جا خم میشه.»
سروان گفت: «محدودیت حرکت مفصل.» راست ایستاد: «دکتر، ممکنه لطفا دوباره عکس ها رو ببینم؟» دکتر سومی یکی از عکس ها را به دست او داد: «نه، پای چپ رو لطف کنید.»
همون پای چپه، دکتر.»

صفحه 113 از 395