نام کتاب: وداع با اسلحه
بیرون رفت. خدا می داند که من نخواسته بودم عاشق او بشوم، من نخواسته بودم عاشق هیچ کس بشوم. ولی خدا می داند که شده بودم و روی تخت خواب در اتاق بیمارستان در میلان خوابیده بودم و همه جور چیزی توی سرم می چرخید ولی حالم خیلی خوش بود. آخر سر میس گیج آمد.
گفت: «دکتر داره می آد. از کومو تلفن زد.»
چه وقت اینجا می رسه؟» | «امروز بعدازظهر اینجاست.»

صفحه 110 از 395