«خیلی خوب، اما فقط یک دقیقه.» گفتم: «خیلی خوب در رو ببند.» تو نمی تونی. تو نباید...»| بیا اینجا. حرف نزن، خواهش میکنم بیا.»
کاترین روی یک صندلی پهلوی تخت خواب نشست. در اتاق به سالن باز بود. شدت و خشونت تمام شده بود و من خودم را از همیشه خوش تر احساس می کردم.
کاترین پرسید: «حالا باور میکنی که دوستت دارم؟»
گفتم: «اوه، تو ماهی. باید بمونی. نباید تو رو ببرند. من تورو دوست دارم. دیوونه توام.»
ما باید خیلی مواظب باشیم. این دیوانگی محض بود. دیگه نباید از این کارا بکنیم.» |
شب می کنیم.» | باید خیلی مواظب باشیم. تو باید جلو مردم خیلی مواظب باشی.» من مواظب هستم.» باید مواظب باشی. تو چه قدر شیرینی. منو دوست داری. آره؟» دیگه این رو تکرار نکن. نمی دونی این حرف منو چه کار می کنه.»
پس من هم مواظب می شم. من نمی خوام هیچ کار دیگه ای بات بکنم. عزیزم، حالا دیگه واقعا باید برم.»
زود برگرد.» | هروقت تونستم می آم» خداحافظ.» خداحافظ جونم.»
کاترین روی یک صندلی پهلوی تخت خواب نشست. در اتاق به سالن باز بود. شدت و خشونت تمام شده بود و من خودم را از همیشه خوش تر احساس می کردم.
کاترین پرسید: «حالا باور میکنی که دوستت دارم؟»
گفتم: «اوه، تو ماهی. باید بمونی. نباید تو رو ببرند. من تورو دوست دارم. دیوونه توام.»
ما باید خیلی مواظب باشیم. این دیوانگی محض بود. دیگه نباید از این کارا بکنیم.» |
شب می کنیم.» | باید خیلی مواظب باشیم. تو باید جلو مردم خیلی مواظب باشی.» من مواظب هستم.» باید مواظب باشی. تو چه قدر شیرینی. منو دوست داری. آره؟» دیگه این رو تکرار نکن. نمی دونی این حرف منو چه کار می کنه.»
پس من هم مواظب می شم. من نمی خوام هیچ کار دیگه ای بات بکنم. عزیزم، حالا دیگه واقعا باید برم.»
زود برگرد.» | هروقت تونستم می آم» خداحافظ.» خداحافظ جونم.»