نام کتاب: وداع با اسلحه
گفتم: «هو، هو، هوا برو گمشو از اینجا!» |
بیرون رفت و صدای خنده اش از سالن می آمد. صدای آمدن یک نفر را از راهرو شنیدم. به سوی در نگاه کردم. کاترین بارکلی بود.
به درون اتاق و به سوی تخت خواب آمد.
گفت: «سلام، عزیزم.» تر و تازه و جوان و خیلی زیبا می نمود. فکر کردم که تاکنون هیچ کس را به آن زیبایی ندیده ام.
گفتم: «سلام.» همین که او را دیدم، عاشقش شدم. همه چیز درونم زیر و رو شد. او به سوی در نگاه کرد. دید کسی نیست، بعد لب تخت خواب نشست و خم شد و مرا بوسید. او را به سوی خود کشیدم و بوسیدم و احساس کردم که دلش می تپد.
گفتم: «شیرین من! خوب کردی اومدی.»| اومدنم خیلی مشکل نبود. موندنم ممکنه مشکل باشه.»
گفتم: «باید بمونی. اوه، تو چه قدر خوبی.» دیوانه اش بودم. باور نمی کردم که واقعا پهلوی من است، و او را محکم به خود می فشردم
گفت: «نکن، تو هنوز حالت خوب نیس» چرا، حالم خوبه. بیا» | نه. تو هنوز قوت نگرفته ای.» چرا گرفته ام. بیا. خواهش می کنم.» تو حتما منو دوست داری؟»| من تورو واقعا دوست دارم. دیوونه تم. بیا، خواهش می کنم.» ببین قلب هامون چه طور میزنه.» | من به قلب هامون کاری ندارم. من تو رو می خوام. دیوونه توام.» راستی منو دوست داری؟» | هی این رو تکرار نکن. بیا. کاترین، خواهش می کنم. خواهش.»

صفحه 108 از 395