نام کتاب: وداع با اسلحه
«من ایتالیایی هستم. با دشمن ارتباط برقرار نمی کنم.» |
این را که گفت، ولش کردم. اگر دیوانه بود، هرچه زودتر از زیر تیغش بیرون می آمدم بهتر بود. یک بار خواستم خوب در چهره اش دقیق شوم، گفت: «مواظب باشین. تیغش تیزه.» |
وقتی کارش تمام شد، مزدش را دادم و نیم لیر هم انعام دادم. سکه ها را پس داد.
نمی گیرم. درسته من در جبهه نیستم، ولی ایتالیایی هستم.» پس برو گمشو از اینجا.»
گفت: «با اجازه سرکار.» تیغ خود را در روزنامه پیچید، رفت بیرون و پنج سکه مس را روی میز کنار تخت خواب جا گذاشت. من زنگ زدم. میس گیج داخل شد: «ممکنه لطفأ دربون رو صدا کنین؟ »
بسیار خوب.) دربان داخل شد. می کوشید جلو خنده خودش را بگیرد. مگه این سلمونیه دیوونه ست؟»
قربان اشتباه کرده بود. حرف درست حالیش نمیشه. خیال کرده بود من بهش گفتم شما افسر اتریشی هستین.»
گفتم: «ها.»
دربان خندید: «هو، هو، هوا خیلی خنده داشت. می گفت که اگه یه حرکتی می کردین، می زد...» انگشتش را روی گلویش کشید.
هو، هو، هوا» کوشید جلو خنده اش را بگیرد: «وقتی بهش گفتم شما اتریشی نیستین، هو، هو، هو!» |
به تلخی گفتم: «هو، هو، هو! اگه گلوی منو می برید چه قدر خنده داشت. هو، هو، هو!»
«نخیر قربان، نخیر. این قدر از اتریشی ترسیده بود. هو، هو، هو!»

صفحه 107 از 395