نام کتاب: وداع با اسلحه
تو دختر خوبی هستی.) گفت: «برات خوب نیس تنها مشروب بخوری. نمی بایست تنها بخوری.»
خیلی خوب.» گفت: «دوستت میس بارکلی اومده.»
راستی؟» «آره. من ازش خوشم نمی آد.» |
حتما خوشت میاد. دختر خیلی خوبیه.»
سرش را تکان داد: «می دونم خوبه. میتونی فقط یک کمی به این پهلو بغلتی؟ بسیار خوب. حالا میشورمت، برای ناشتایی تمیزت میکنم.» با یک تکه پارچه و صابون و آب گرم مرا شست. «شونه هات رو بالا نگه دار. بسیار خوب» |
ممکنه سلمونی رو قبل از ناشتایی بیارین؟» |
حالا دربون رو می فرستم دنبالش.» رفت بیرون و برگشت. گفت: «الان رفت دنبالش.» و پارچه ای را که در دست داشت در لگن آب فرو برد.
سلمانی همراه دربان آمد. مردی بود تقریبا پنجاه ساله و سبیل هایش را رو به بالا تابیده بود. میس گیج که کار را تمام کرده بود بیرون رفت و سلمانی صورتم را صابون زد و تراشید. خیلی عبوس بود و حرف نمی زد. پرسیدم: «چه خبره؟ خبر تازه نداری؟»
چه خبری؟» «هر خبری، تو شهر چه اتفاقاتی افتاده؟» گفت: «زمان، زمان جنگه. دشمن همه جا گوش داره.»
سرم را برداشتم و به او نگاه کردم. گفت: «لطفا سرتون رو تکون ندین.» و به تراشیدن ادامه داد: «من حرفی ندارم بزنم.»
پرسیدم: «تو مگه چته؟»

صفحه 106 از 395