نام کتاب: وداع با اسلحه
فصل چهاردهم
هنگامی که بیدار شدم، آفتاب درخشانی به اتاق می تابید. پنداشتم که به جبهه برگشته ام و در رختخواب کش و قوس رفتم. پاهایم درد گرفت و به آنها نگاه کردم؛ هنوز لای همان تنزیب های کثیف بود. پاهایم را که دیدم دانستم کجا هستم. دستم را به سوی سیم زنگ دراز کردم. دکمه را فشاردادم. صدای زنگ را توی راهرو شنیدم و بعد صدای پای کسی را که با کفش لاستیکی از راهرو می آمد. میس گیج بود و در نور درخشان آفتاب کمی مسن تر به نظر می رسید و به آن خوشگلی هم نبود. |
گفت: «صبح به خیر. شب راحت خوابیدی؟» گفتم: «آره. خیلی متشکر. ممکنه یه سلمونی برام خبر کنین؟ »
من بهت سر زدم، دیدم خوابی. اینم توی رخت خواب پهلوت گذاشته بود.» |
در دولابچه را باز کرد و بطری ورموت را بالا نگه داشت. تقریبا خالی بود. گفت: «اون بطری دیگه رو هم از زیر تخت خواب تو دولابچه گذاشتم. چرا نگفتی لیوان برات بیارم؟»
گفتم: «گفتم شاید نذارین مشروب بخورم.» من خودم یه خورده بات می خوردم.»

صفحه 105 از 395