دکتر میآد. براش به دریاچه کومو تلفن زده اند.» تو دریاچه چه کار می کنه؟ آب تنی؟» «نه بابا. اونجا درمونگاه داره.» پس چرا یه دکتر دیگه نمی آرن؟» | ساکت! ساکت! بچه خوبی باش. دکتر هم می آدش.» دنبال دربان فرستادم و وقتی آمد، به ایتالیایی گفتم که از مغازه مشروب فروشی یک بطری چینزانو و یک بطری گردن دراز کیانتی و روزنامه های عصر را برایم بگیرد. رفت بیرون و بطری ها را که در روزنامه پیچیده بود آورد. آنها را از لای روزنامه در آورد. گفتم که سرشان را باز کند و شراب و ورموت را زیر تخت خواب بگذارد. مرا تنها گذاشتند و من در تخت خواب مدتی روزنامه خواندم، که اخبار جبهه بود و صورت افسران کشته شده و مدال هایی که گرفته بودند. بعد دستم را به پایین دراز کردم و بطری چینزانو را برداشتم و آن را راست روی شکم نگه داشتم و جرعه جرعه نوشیدم و روی شکمم از فشار ته بطری در فاصله جرعه ها، دایره دایره نقش می شد، و تاریک شدن هوا را بر فراز پشت بام های شهر تماشا می کردم و پرستوها چرخ می زدند و من پرواز آنها و شب پره ها را بر فراز بام های شهر تماشا می کردم و چینزانو می نوشیدم. میس گیج یک لیوان آورد که در آن قدری زرده تخم مرغ زده بود. وقتی که آمد تو، من بطری ورموت را در سوی دیگر تخت خواب پایین بردم.
گفت: «میس وان کمپن کمی شری هم توش ریخته. تو نباید باش بدخلقی بکنی. جوون که نیست. این بیمارستان هم براش مسؤولیت بزرگی ست. میس واکر هم این قدر پیره که به دردش نمیخوره.»
گفتم: «زن بی نظیری ست. خیلی از ایشون متشکرم.» همین حالا میرم شامت رو می آرم.»
گفت: «میس وان کمپن کمی شری هم توش ریخته. تو نباید باش بدخلقی بکنی. جوون که نیست. این بیمارستان هم براش مسؤولیت بزرگی ست. میس واکر هم این قدر پیره که به دردش نمیخوره.»
گفتم: «زن بی نظیری ست. خیلی از ایشون متشکرم.» همین حالا میرم شامت رو می آرم.»