نام کتاب: وداع با اسلحه
«فقط ما دو نفر » دیگه کسی نمی آد؟ » چرا، چند نفر دیگه می آن.» چه وقت می رسند؟» | نمی دونم. تو یعنی مریضی، این قدر آدم رو سؤال پیچ می کنی؟» گفتم: «من مریض نیستم. من زخمی ام.»
مرتب کردن رخت خواب را تمام کرده بودند و من با یک ملافه تمیز و نرم زیر و یک ملافه دیگر رو، خوابیده بودم. خانم واکر رفت بیرون و با یک نیم تنه پیژامه برگشت. آن را به من پوشاندند و احساس کردم که خیلی پاکیزه و مرتب هستم.
گفتم: «شما خیلی به من لطف دارین.» پرستار که اسمش میس گیج بود کرکر خندید. پرسیدم: «ممکنه یه کمی آب خوردن به من بدین؟» «البته. بعد ناشتایی می خورین.»
من ناشتایی نمی خوام. ممکنه لطفأ کرکره ها را باز کنین؟»|
اتاق تاریک بود و هنگامی که کرکره ها باز شد، درخشان شد. به بالکن نگاه کردم و در آن سوی بالکن پشت بام های سفالین خانه ها و دودکش ها پیدا بود. از فراز بام های سفالین نگاه کردم و ابرهای سفید را دیدم و آسمان خیلی آبی بود.
شما نمی دونین پرستارهای دیگه کی می آن؟»
چه طور مگه؟ ما ازتون خوب مواظبت نمی کنیم؟ » «چرا، شما خیلی لطف دارین.» «به لگن احتیاج ندارین؟»
امتحان میکنم ببینم.» زیر مرا گرفتند و از جا بلند کردند، ولی فایده نداشت. پس از آن، همچنان

صفحه 101 از 395