نام کتاب: وداع با اسلحه
متوجه شدم که از هیچ کدام از آن جاها چیزی نفهمید. خیلی درد کشیدین؟ »
نه. حالا دیگه زیاد نیست.» یک درجه توی دهنم گذاشت. گفتم: «ایتالیایی ها این رو می ذارن زیر بغل آدم.»
حرف نزنین.» | وقتی که درجه را برداشت، آن را خواند و بعد تکانش داد. درجه حرارت بدنم چنده؟» | قرار نیست شما بدونین.) بگین ببینم چنده.»| تقریبأ عادی ست.» من هیچ وقت تب نمی کنم. پاهام هم پر از آهن قراضه ست.» مقصودت چیه؟» |
پر از تیکه های خمپاره ست. پیچ و مهره های کهنه و فنر تختخواب و از این چیزها.»
سرش را تکان داد و لبخند زد. اگه شیء خارجی تو بدنتون بود تولید التهاب می کرد، تب می کردین.» گفتم: «خوب، حالا ببینیم چی در می آد.»
از اتاق بیرون رفت و با همان پرستار پیری که صبح زود دیده بودم، برگشت. دونفری، همچنان که من خوابیده بودم، تخت خواب را مرتب کردند. این جریان برای من تازه و دلنشین بود.
متصدی اینجا کیه؟ » میس وان کمپن.» | چند تا پرستار اینجا هست؟ »

صفحه 100 از 395