نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
باد بوده. به آنان بگو من آن قدر ځل هستم که وقتی برگشتم همراهشان روی تخته بنشینم و روی برفها لیز بخورم. مواظب خودت باش، مادر. به نظر میرسد تو و الکس با هم خوش میگذرانید. حالا چه اشکالی دارد کهگاه او حرف بزند و سر تو را ببرد؟ به نظر من آدم بدی نیست. هرگز فراموش نمیکنم که وقتی بانی در اتاق عمل بود، او چقدر به ما کمک کرد همگی تان را دوست دارم. دعا کنید قاتل ایزابل وارینگ دستگیر شود تا من از این وضع خلاص شوم.
لیسی نام خود را زیر نامه نوشته کاغذ را تا کرد و در پاکت گذاشت معاون کلانتری نامه های او را از طریق پست امنیتی می فرستاد نامه نوشتن و گفتگوی تلفنی تا حدی او را از انزوا در می آورد، اما هر بار بعد از نوشتن نامه یا مکالمه ی تلفنی، احساس سرخوردگی اش شدیدتر میشد.
لیسی به خود هشدار داد: بس کن. لازم نیست این قدر برای خودت دلسوزی کنی. فایده ای ندارد. خدا را شکر که تعطیلات تمام شد. این خودش مشکلی بزرگ بود. و ناگهان متوجه شد که عادت کرده است با خودش حرف بزند.
او روز کریسمس به کلیسای *سنت اولاف* رفته بود، کلیسایی که نام یکی از پادشاهان دلیر نروژ را روی آن گذاشته بودند. سپس در هتل *نورث استار* شام خورده بود.
هنگام اجرای مراسم در کلیسا، وقتی سرود مذهبی می خواندند، اشک از چشمانش جاری شده و به یاد آخرین کریسمسی افتاده بود که پدرش زنده بود. آنان با هم به کلیسایی در منطقه ی مانهاتان رفته بودند، منطقه ای که بیشتر تئاتر ها در آن قرار داشت. مادرش همیشه میگفت اگر جک فارل به جای اینکه
*St. Olaf<br />*North Star

صفحه 99 از 366