نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
کرد: نمیبایست این طور عصبانی میشدم. و هنوز از شدت خشم میلرزید.
ریک فکر کرد که ماه ژانویه ماه دلگیری است. او به سوی سنترال پارک رفت و بسرعت وارد مسیر دوندگان شد. دونده ای به او تنه زد. ریک با تشر گفت:
- مواظب باش.
و دونده بی آنکه از سرعت خود بکاهد، با صدای بلند گفت:
- هی مرد، خونسرد باش.
ریک فکر کرد: خونسرد باشم؟ حتما. حالا که پیرمرده گذاشته کار فروش را از سر بگیرم، هر روز صبح سر و کله ی این کارگاه فضول پیدا میشود.
کارآگاه اسلون صبح امروز هم آمده و همان پرسشهای همیشگی را مطرح کرده بود:
- مردی که خود را کورتیس کالدول معرفی کرد چه موقع با تو تماس گرفت؟ آیا به ذهنت خطور نکرد به شرکتی که او ادعا می کرد آنجا کار میکند تلفن کنی؟
او هزار بار این سؤالها را کرده بود.
ریک دستانش را در جیب هایش کرد و به یادآورد که جوابی محافظه کارانه داده بود:
- ما دایم با شرکت کلر_رولاند_اسمیت کار میکنیم. بنگاه ما ساختمانهای آنها را اداره میکند. دلیلی نداشت برای گرفتن تاییدیه به آنجا زنگ بزنم.
- میدانی کسی که تلفن کرد از کجا میدانست در مورد هویتش تحقیق نمیکنی؟ این طور که من فهمیده ام شرکت پارکر و پارکر برای خاطر اعتبار

صفحه 95 از 366