دارند.
و لیسی گفته بود:
- مادر، تو بدون بچه ها دیوانه میشوی. اصلا تصورش را هم نکن.
کیت به او قول داده بود:
- لیسی، جی شارژ آپارتمان تو را می پردازد.
و البته جواب تند لیسی که گفته بود خودش از عهده آن برمیاید، نوعی گنده گویی بیجا بود. او بی درنگ فهمیده بود بمحض اینکه از آنجا برود و هویتی تازه پیدا کند، دیگر نمی تواند هیچ گونه وابستگی به آنچه در نیویورک دارد، داشته باشد. اگر برای شارژ ماهانه چکی ارسال میشد، حتما آن را ردیابی می کردند.
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و مأمور پلیس او را سوار خودرو پلیس کردند. انگار می خواستند او را برای بازجویی به قرارگاه ببرند. چمدان هایش را به پارکینگ بردند که وانتی بدون علامت آنجا پارک شده بود. سپس خود او را به خودرویی ضد گلوله و مجهز به سلاح انتقال دادند تا به اصطلاح به واشنگتن دی، سی ببرند.
لیسی در حالی که وقتش را در آن چهار دیواری سپری میکرد و شاهد ناپدید شدن هویت اصلی اش بود فکر میکرد که مانند آلیس در سرزمین عجایب شده است.
چند هفته ای با یک مربی تمرین کرده بود تا سابقه ی تازه اش را به ذهن بسپارد. آنچه زمانی مربوط به او بود از بین رفته و فقط در حافظه اش باقی مانده بود، که البته بعد از مدتی بعضی واقعیت ها برایش سؤال برانگیز شده بود. اکنون فقط تلفن های هفتگی با دستگاه مخصوص و نامه هایی را داشت که از کانالی ایمن به دستش می رسید. بجز این، هیچ ارتباطی با دنیای خارج نداشت. فقط در دنیای تنهایی خود غرق بود.
و لیسی گفته بود:
- مادر، تو بدون بچه ها دیوانه میشوی. اصلا تصورش را هم نکن.
کیت به او قول داده بود:
- لیسی، جی شارژ آپارتمان تو را می پردازد.
و البته جواب تند لیسی که گفته بود خودش از عهده آن برمیاید، نوعی گنده گویی بیجا بود. او بی درنگ فهمیده بود بمحض اینکه از آنجا برود و هویتی تازه پیدا کند، دیگر نمی تواند هیچ گونه وابستگی به آنچه در نیویورک دارد، داشته باشد. اگر برای شارژ ماهانه چکی ارسال میشد، حتما آن را ردیابی می کردند.
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و مأمور پلیس او را سوار خودرو پلیس کردند. انگار می خواستند او را برای بازجویی به قرارگاه ببرند. چمدان هایش را به پارکینگ بردند که وانتی بدون علامت آنجا پارک شده بود. سپس خود او را به خودرویی ضد گلوله و مجهز به سلاح انتقال دادند تا به اصطلاح به واشنگتن دی، سی ببرند.
لیسی در حالی که وقتش را در آن چهار دیواری سپری میکرد و شاهد ناپدید شدن هویت اصلی اش بود فکر میکرد که مانند آلیس در سرزمین عجایب شده است.
چند هفته ای با یک مربی تمرین کرده بود تا سابقه ی تازه اش را به ذهن بسپارد. آنچه زمانی مربوط به او بود از بین رفته و فقط در حافظه اش باقی مانده بود، که البته بعد از مدتی بعضی واقعیت ها برایش سؤال برانگیز شده بود. اکنون فقط تلفن های هفتگی با دستگاه مخصوص و نامه هایی را داشت که از کانالی ایمن به دستش می رسید. بجز این، هیچ ارتباطی با دنیای خارج نداشت. فقط در دنیای تنهایی خود غرق بود.