12
او در دفتر کارش را قفل کرده و در خلوت دوباره یادداشت های هیثر را بررسی کرده بود. بله، چیزهایی در آن وجود داشت اما او مشکل را حل کرده بود. پلیس با اسامی کسانی که در دست داشت، پیگیر قضیه بود، اما بیهوده.
او صفحات را ورق زد. لکه های خون روی آن مربوط به خیلی وقت پیش و خشک شده بود. احتمالا دقایقی بعد از فوران خون خشک شده بود اما با این حال دستانش کمی چسبناک شد. او دستمالی را با آب پارچی همیشه آماده خیس کرد و دستانش را پاک کرد. سپس صاف نشست. تنها حرکت او این بود که انگشتانش را باز و بسته میکرد که مطمئنا نشانه ی اضطراب او بود.
مدت سه ماه بود که از لیسی فارل خبری نبود. یا او را به عنوان شاهد تحت نظر نگه داشته بودند و یا برنامه ی محافظت از شاهد در موردش پیاده شده و غیبش زده بود. احتمالا او نسخه ای از یادداشت ها را به جیمی لندی داده بود اما چه چیزی باعث شده بود نسخه ای برای خودش نگه ندارد؟
هیچ چیز.
او هر جا بود، حتما میدانست این یادداشتها به قدری ارزش دارد که کسی برای خاطر آن کشته شده است. ایزابل در مورد آنها چیزهایی به فارل گفته بود و فقط خدا میدانست چه چیزهایی.
او در دفتر کارش را قفل کرده و در خلوت دوباره یادداشت های هیثر را بررسی کرده بود. بله، چیزهایی در آن وجود داشت اما او مشکل را حل کرده بود. پلیس با اسامی کسانی که در دست داشت، پیگیر قضیه بود، اما بیهوده.
او صفحات را ورق زد. لکه های خون روی آن مربوط به خیلی وقت پیش و خشک شده بود. احتمالا دقایقی بعد از فوران خون خشک شده بود اما با این حال دستانش کمی چسبناک شد. او دستمالی را با آب پارچی همیشه آماده خیس کرد و دستانش را پاک کرد. سپس صاف نشست. تنها حرکت او این بود که انگشتانش را باز و بسته میکرد که مطمئنا نشانه ی اضطراب او بود.
مدت سه ماه بود که از لیسی فارل خبری نبود. یا او را به عنوان شاهد تحت نظر نگه داشته بودند و یا برنامه ی محافظت از شاهد در موردش پیاده شده و غیبش زده بود. احتمالا او نسخه ای از یادداشت ها را به جیمی لندی داده بود اما چه چیزی باعث شده بود نسخه ای برای خودش نگه ندارد؟
هیچ چیز.
او هر جا بود، حتما میدانست این یادداشتها به قدری ارزش دارد که کسی برای خاطر آن کشته شده است. ایزابل در مورد آنها چیزهایی به فارل گفته بود و فقط خدا میدانست چه چیزهایی.