- بهتر است قبل از اینکه این یکی هم غیبش بزند، آن را بگیری.
و گوشی را محکم زمین گذاشته بود.
قرار بود لیسی فارل به دفتر بالدوین برود. خیلی سوال ها بود که او می بایست جواب میداد.
***
لیسی خیلی ساده لوح بود که خیال کرده بود تحویل دادن یادداشتها به پلیس به مشکلات و درگیری های او پایان میدهد. شب قبل نیوجرسی را ترک کرده و تقریبا سحر به خانه برگشته بود، اما نمی توانست بخوابد. دو مساله فکرش را مشغول کرده بود، اول اینکه او باعث شده بود جان بانی در معرض خطر قرار بگیرد و خودش را مقصر می دانست، دیگر اینکه سر در گم بود چطور شد ناگهان زندگی اش از هم پاشید. مانند انسانی طرد شده احساس میکرد چون میتواند مردی به نام کورتیس کالدول را شناسایی کند، هم جان خودش در معرض خطر قرار دارد، هم جان نزدیکانش.
لیسی فکر کرد: نباید به دیدن مادرم و کیت و بچه ها بروم. آنان نباید مرا ببینند. میترسم به خیابان بروم. این معرکه تاکی طول میکند؟ آخرش چه میشود؟
جک ریگان بیرون اتاق دادستان به او ملحق شده و وقتی منشی به او گفته بود می تواند برود لبخندی اطمینان بخش زده بود.
***
بالدوین عادت داشت که اولین بار برای یادداشت مطالب و تکمیل پرونده،
و گوشی را محکم زمین گذاشته بود.
قرار بود لیسی فارل به دفتر بالدوین برود. خیلی سوال ها بود که او می بایست جواب میداد.
***
لیسی خیلی ساده لوح بود که خیال کرده بود تحویل دادن یادداشتها به پلیس به مشکلات و درگیری های او پایان میدهد. شب قبل نیوجرسی را ترک کرده و تقریبا سحر به خانه برگشته بود، اما نمی توانست بخوابد. دو مساله فکرش را مشغول کرده بود، اول اینکه او باعث شده بود جان بانی در معرض خطر قرار بگیرد و خودش را مقصر می دانست، دیگر اینکه سر در گم بود چطور شد ناگهان زندگی اش از هم پاشید. مانند انسانی طرد شده احساس میکرد چون میتواند مردی به نام کورتیس کالدول را شناسایی کند، هم جان خودش در معرض خطر قرار دارد، هم جان نزدیکانش.
لیسی فکر کرد: نباید به دیدن مادرم و کیت و بچه ها بروم. آنان نباید مرا ببینند. میترسم به خیابان بروم. این معرکه تاکی طول میکند؟ آخرش چه میشود؟
جک ریگان بیرون اتاق دادستان به او ملحق شده و وقتی منشی به او گفته بود می تواند برود لبخندی اطمینان بخش زده بود.
***
بالدوین عادت داشت که اولین بار برای یادداشت مطالب و تکمیل پرونده،