نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
یادداشت های آغشته به خون را بیرون بیاورد. دو روز پیش من آنجا بودم و همین باعث شد بانی امروز اینجا باشد. خدا رحم کرده وگرنه حالا در حال برنامه ریزی برای مراسم تدفین او بودیم.
کیت به آرامی گفت:
- لیسی، او حالش خوب می شود راست می گویم
جی پرسید:
- تو اصلا احساس نکردی کسی تعقیبت میکند؟
کیت به جی تشر زد:
- جی، محض رضای خدا بس کن. دیوانه شده ای؟ البته که احساس نکرده بود.
لیسی فکر کرد: بانی صدمه دیده و این دو نفر یکدیگر را سرزنش میکند. نمیبایست میگذاشتم این اتفاق بیفتد.
پلکهای بانی روی هم افتاد و لیسی خم شد و گونهای او را بوسید. بانی ملتمسانه گفت:
- خواهش میکنم فردا بیا.
لیسی به او قول داد:
-کمی کار دارم، اما زود برمیگردم.
سپس در حالی که لبانش همچنان روی گونه ی بانی بود با خود عهد کرد که هرگز او را در معرض خطر قرار ندهد.
وقتی لیسی به اتاق انتظار برگشت، افراد پلیس منطقه ی *برگن* منتظرش بودند. یکی از آنان گفت:
- از نیویورک با من تماس گرفتند.
*Bergan

صفحه 80 از 366