10
در اتاق انتظار بخش کودکان مرکز پزشکی *هاکن ساک*، پزشک با اطمینان خاطر به لیسی لبخندی زد و گفت:
- خطر از بیخ گوش بانی رد شده و جان سالم به در می برد. خانم فارل، او اصرار دارد شما را ببیند.
لیسی همراه الکس کاربین بود. از وقتی بانی را از اتاق عمل بیرون آورده بودند، مونا و کیت و جی به دنبال او به بخش رفته بودند. لیسی با آنان نرفته بود تنها فکری که در ذهن داشت این بود که: تقصیر من بود... تقصیر من بود. او به گونه ای نامشخص میدانست در اثر خراشی که گلوله به سرش وارد کرده است، سرش کمی درد میکند. در حقیقت، احساس میکرد جسم و روحش کرخت شده است. در نوعی ناباوری شناور بود و هنوز سر در نمیاورد چه اتفاقی افتاده است.
پزشک که متوجه نگرانی و احساس گناه او شده بود گفت:
- خانم فارل، به من اعتماد کنید مدتی طول میکشد تا کتف و بازوی او خوب شود ولی بالاخره مثل روز اولش میشود بچه ها زود التیام پیدا
در اتاق انتظار بخش کودکان مرکز پزشکی *هاکن ساک*، پزشک با اطمینان خاطر به لیسی لبخندی زد و گفت:
- خطر از بیخ گوش بانی رد شده و جان سالم به در می برد. خانم فارل، او اصرار دارد شما را ببیند.
لیسی همراه الکس کاربین بود. از وقتی بانی را از اتاق عمل بیرون آورده بودند، مونا و کیت و جی به دنبال او به بخش رفته بودند. لیسی با آنان نرفته بود تنها فکری که در ذهن داشت این بود که: تقصیر من بود... تقصیر من بود. او به گونه ای نامشخص میدانست در اثر خراشی که گلوله به سرش وارد کرده است، سرش کمی درد میکند. در حقیقت، احساس میکرد جسم و روحش کرخت شده است. در نوعی ناباوری شناور بود و هنوز سر در نمیاورد چه اتفاقی افتاده است.
پزشک که متوجه نگرانی و احساس گناه او شده بود گفت:
- خانم فارل، به من اعتماد کنید مدتی طول میکشد تا کتف و بازوی او خوب شود ولی بالاخره مثل روز اولش میشود بچه ها زود التیام پیدا
*Hacten Sack