بود؟ تردید داشت. به خیابان شریدان پیچیده به خود هشدار داد: دست بردار. تو دچار توهم شده ای.
***
کیت و جی در خیابانی خلوت در بخش اعیان نشین زندگی میکردند. لیسی جلوی خانه ی آنان توقف کرد. از خودرو پیاده شد و به راه افتاد.
بانی شادمانانه فریاد زد:
- او آمد. لیسی آمد!
و به سوی در دوید. جی غرولندکنان گفت:
- بموقع رسید.
مونا فارل نجوا کرد:
- خدا را شکر.
و میدانست علی رغم حضور الکس کاربین، جی از شدت عصبانیت نزدیک به انفجار است.
بانی با زحمت در را باز کرد و دستانش را از هم گشود تا لیسی را بغل کند. ناگهان صدای شلیک گلوله ای به گوش رسید و لیسی احساس کرد گلوله ای از کنارش عبور کرد سرش تیر کشید و خود را جلو انداخت و بانی را در آغوش گرفت. به نظر میرسید صدای فریادها از داخل خانه میاید، اما در یک لحظه احساس کرد صداها در داخل سرش طنین انداز است.
به دنبال تیراندازی و در سکوت ناگهانی پس از آن، لیسی بسرعت و در ذهن خود موقعیت را بررسی کرد. دردی واقعی احساس میکرد، اما متوجه شد خونی که روی گردنش جاری است متعلق به جسم کوچک خواهرزاده ی اوست.
***
کیت و جی در خیابانی خلوت در بخش اعیان نشین زندگی میکردند. لیسی جلوی خانه ی آنان توقف کرد. از خودرو پیاده شد و به راه افتاد.
بانی شادمانانه فریاد زد:
- او آمد. لیسی آمد!
و به سوی در دوید. جی غرولندکنان گفت:
- بموقع رسید.
مونا فارل نجوا کرد:
- خدا را شکر.
و میدانست علی رغم حضور الکس کاربین، جی از شدت عصبانیت نزدیک به انفجار است.
بانی با زحمت در را باز کرد و دستانش را از هم گشود تا لیسی را بغل کند. ناگهان صدای شلیک گلوله ای به گوش رسید و لیسی احساس کرد گلوله ای از کنارش عبور کرد سرش تیر کشید و خود را جلو انداخت و بانی را در آغوش گرفت. به نظر میرسید صدای فریادها از داخل خانه میاید، اما در یک لحظه احساس کرد صداها در داخل سرش طنین انداز است.
به دنبال تیراندازی و در سکوت ناگهانی پس از آن، لیسی بسرعت و در ذهن خود موقعیت را بررسی کرد. دردی واقعی احساس میکرد، اما متوجه شد خونی که روی گردنش جاری است متعلق به جسم کوچک خواهرزاده ی اوست.