نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
فریاد جانکاه او دیوارهای اتاق را لرزاند:
- تو گذاشتی دخترم زنده زنده بسوزد.
او با یک جهش ناگهانی به آن سوی میز رفت و پنجه های قوی خود را دور گلوی استیو حلقه کرد. اسلون و یک گردان پلیس با زور توانستند انگشتان او را شل کنند.
وقتی بالدوین، استیو ابوت را به سوی محبس میبرد، طنین گریه ی جانخراش جیمی لندی در ساختمان پیچیده بود.
ساندی ساوارانو روی تخت بیمارستان به معامله تن داده بود.
***
ساعت هشت، راننده ای که جی او را فرستاده بود، زنگ اپارتمان لیسی را زد و گفت که در پایین منتظر است. لیسی برای دیدن خانواده اش بی قرار بود ولی میبایست یک تلفن میکرد. گفتنی زیاد داشت. بالدوین که ناگهان با او متحد شده بود به او گفته بود:
- تو دیگر آزادی. ما با ساوارانو توافق کردیم و او شهادت می دهد. برای محاکمه ی ابوت به شهادت تو احتیاج نداریم. بنابراین می توانی بروی و به کارهایت برسی. اما بهتر است مدتی به مرخصی بروی تا حالت جا بیاید.
و لیسی به شوخی گفته بود:
- میدانی، من در مینه سوتا یک آپارتمان و یک شغل دارم. شاید بد نباشد به آنجا برگردم.
او شماره ی تام را گرفت. صدای آشنای او مضطرب به نظر می رسید.
- الو!
- تام؟

صفحه 365 از 366