نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
ابوت در حالی که ابروانش را بشدت درهم کشیده بود، گفت:
- راجع به چه حرف میزنی؟
در یک آن نقاب خوش مشربی از چهره اش افتاد. لیسی فکر کرد که مگر امکان دارد بشود تصور کرد این مرد خوش قیافه و مؤدب، قاتل است؟
در همین موقع، گاری بالدوین با پنج - شش مامور وارد اتاق شد.
- آقای ابوت، این زن میگوید تو قاتلی و به دستور تو شوهرش را کشتند چون زیاد می دانست. او از اینجا رفت چون میدید تو چه میکنی و میدانست اگر بفهمی که او بو برده، فاتحه اش خوانده است. تو دکان کارپردازهای کهنه کاری مثل جی تیلور را تخته کردی چون از دار و دستهی تبهکاران، اشیای مسروقه میخریدی. برای قمارخانه ی تازه تان هم همین کار را کردی. تازه، این فقط یکی از فعالیتهای توست... ماکس مجبور شد به هیتر بگوید که تو چه کاره ای و او می بایست تصمیم می گرفت که آیا باید به تو اجازه بدهد سر پدرش کلاه بگذاری یا به او بگوید در مورد تو چه میداند... تو فرصت را از دست ندادی. ساوارانو به ما گفت که به هیثر زنگ زدی و گفتی که پدرت سکته کرده و او باید فورا به خانه برگردد ساوارانو هم منتظرش بود. وقتی دیدی ایزابل وارینگ پایش را تو یک کفش کرده که مرگ هیثر تصادفی نبوده، احساس خطر کردی.
ابوت فریاد کشید:
- دروغ است. جیمی، من هرگز...
جیمی به آرامی گفت:
- بله. تو این کارها را کرده ای. ماکس هافمن را کشتی و همان بلا را سر دخترم و مادرش هم آوردی. تو هیثر را کشتی. چه احتیاجی بود با او قاطی شوی؟ تو می توانستی هر زنی را که بخواهی، داشته باشی.
چشمان جیمی از شدت خشم میدرخشید و دستانش را مشت کرده بود.

صفحه 364 از 366