نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
کنار من است و می خواهد چیزی را به شما بگوید.
- گوشی را به او بده.
لوتی هافمن شروع کرد:
- من هیثر را در موهانک همراه مردی دیدم. وقتی برای ماکس تعریف کردم و قیافه اش را شرح دادم، او خیلی ناراحت شد. میگفت آن مرد دلال موادمخدر و قاچاقچی و باج بگیر است و هیچ کس هم به او مشکوک نمیشود. از همه بدتر اینکه هیثر اصلا باورش نمیشد که...
هر چند لیسی قبلا این حرفها را شنیده بود، باز از شنیدن آن وحشت کرد حالا دیگر میدانست بعد از اینکه ماکس هافمن به هیثر هشدار داده بود از آن مرد دوری کند، چه جنایات وحشتناکی رخ داده بود.
وقتی خانم هافمن مردی را تشریح میکرد که همراه هیثر دیده بود، لیسی با خیال راحت گوش میداد چون مطمئن بود او را نمی شناسد.
اسلون گوشی را از خانم هافمن گرفت و پرسید:
- مردی را که خانم هافمن توصیف کرد، می شناسید؟
اسلون لحظه ای گوش داد و بعد به خانم هافمن و لیسی نگاه کرد و گفت:
- آقای لندی از شما ممنون میشود اگر امروز سری به دفتر کارش بزنید.
تنها چیزی که لیسی می خواست این بود که به خانه ی خودش برود، داخل جکوزی شود، لباسهای خودش را بپوشد، و برای دیدن همه به خانه ی کیت برود. قرار بود دیر شام بخورند و بانی هم مجبور بود تا دیر وقت بیدار بماند.
لیسی گفت:
- اگر زیاد طول نکشد.
اسلون قول داد:
- باشد. بعدش من خانم هافمن را به خانه اش می رسانم.
وقتی میخواستند از اداره ی پلیس بیرون بروند، اسلون را پای تلفن

صفحه 362 از 366