نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
اسمت هم رویش نوشته شده. تاریک ترین و کوچکترین سلول در *ماریون*، وحشتناک ترین زندان کشور که از بیست و چهار ساعت، بیست و سه ساعتش را حبس هستی. البته در سلول انفرادی. احتمالا از آنجا خوشت نمیاید. ولی نگران نباش. عده ای آن قدر در سلولهای آنجا دوام نمی آورند که به آن اهمیت بدهند. به هر حال درباره اش فکر کن، ساندی، یک قفس. فقط مخصوص خودت یک قفس کوچولوی شخصی. تا ابد.
بالدوین ایستاد و رو به لیسی کرد:
- حال شما خوب است، خانم فارل؟
لیسی سرش را تکان داد
اسلون به طرف نیک مارس رفت که رنگش مثل گچ سفید شده بوده و گفت:
- یک نفر حالش خوب نیست.
هفت تیر او را گرفت، دکمه ی کت همکارش را باز کرد، دستبند را برداشت و گفت:
- دزدی مدارک به حد کافی بد هست ولی اقدام به کشتن قاتل بدتر است. نیک، خودت که می دانی چه کار کنی.
نیک دستانش را پشتش گرفت و چرخید. اسلون به مچ دستان او ستبند زد و با زهر خندی گفت:
- حالا اینها واقعا مال خودت است، نیک.
*Marion

صفحه 359 از 366