نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
هفت تیر از دستش بیفتد. لیسی بیدرنگ خیز برداشت تا بلکه بتواند هفت تیر را با لگد از دسترس او دور کند. و همزمان خانم هافمن با گام های لرزان به سوی در رفت، آن را باز کرد و فریاد کشید.
کاراگاه اسلون بسرعت وارد راهرو شد و درست موقعی که انگشتان ساوارانو هفت تیر را لمس کرد، اسلون پایش را روی مچ دست ساوارانو گذاشت و فشار داد نیک مارس هفت تیر خود را روی سر ساوارانو گذاشته بود و خیال داشت ماشه را بکشد که لیسی فریاد زد
- نه!
اسلون چرخید و ضربه ای محکم به دست همکارش زد که باعث شد گلوله ای که سر ساوارانو را هدف گرفته بود شلیک شود و به پای او بخورد ساوارانو از درد فریادی کشید.
وقتی اسلون به دستان قاتل ایزابل وارینگ دستبند میزد لیسی مات و مبهوت بود. صدای آژیر خودروهای پلیس به گوش رسید. بالاخره او به چشمانی نگاه کرد که به مدت چند ماه وحشتزده اش کرده بود، چشمان آبی و بیروح با مردمک سیاه و مرده. چشمان قاتل! اما ناگهان لیسی متوجه شد که چیزی تازه در آن میبیند: ترس
یکدفعه سر و کله ی گاری بالدوین و دو مامور دادستانی پیدا شد. او به اسلون، لیسی و ساوارانو نگاه کرد.
بالدوین بالحنی پر از غبطه گفت:
- خوب، که تو روی دست همه بلند شدی. دلم میخواست من میشدم. اما مهم نیست. مهم این است که کار به نحو احسن انجام شد. تبریک میگویم.
سپس به سوی ساوارانو خم شد و آرام گفت:
- سلام، ساندی. چشم براهت بودم. یک قفس برایت آماده کرده ام که

صفحه 358 از 366