نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
لیسی حضور شیطان را که میخزید و دسیسه آمیز لوتی را در میان می گرفت، به طور واقعی حس میکرد.
وقتی او در کمد پنهان شده بود و کورتیس کالدول از پله ها پایین می آمد نیز همین احساس را داشت.
دوباره صدایی شنید، هر چند ضعیف تر، هنوز واقعی. خیال نبود. حالا دیگر اطمینان داشت. با این آگاهی، ضربان قلبش شدت گرفت. کسی در راه پله بود فکر کرد: من خواهم مرد.
لیسی ترس و وحشت را در چشمان لوتی دید. بنابراین به نشانه ی هشدار انگشتش را روی لبانش گذاشت و علامت سکوت داد.
او از پله ها پایین می آمد. با آنان بازی موش و گربه میکرد. لیسی به اطراف اتاق نگاه کرد. فقط یک در بود که به طرف پله ها باز میشد. راهی برای خروج وجود نداشت. آنان به دام افتاده بودند!
چشم لیسی به یک گوی بلورین افتاد که به اندازه ی توپ بیسبال بود. سنگین به نظر می رسید. نمی توانست بی آنکه بلند شود آن را بردارد و خیال خطر کردن هم نداشت. در عوض، دست خانم هافمن را لمس کرد و گوی را نشان داد.
لیسی به نیمه ی راه پله نظری انداخت. او آنجا بود. لیسی می توانست از لابلای نرده های چوبی دوکی شکل، کفش واکس خورده ای را ببیند.
دستی نحیف و لرزان گوی بلورین را برداشت و آن را در دست لیسی لغزاند. لیسی از جای خود بلند شد. دستش را عقب برد و وقتی هیکل کامل قاتلی که او را با نام کالدول می شناخت، پدیدار شد، گوی را با قدرت هر چه تمامتر به سوی سینه ی او پرتاب کرد.
او برای پایین آمدن سرعت گرفته بود که گوی بلورین سنگین درست به بالای شکمش برخورد کرد. ضربه باعث شد تعادلش را از دست بدهد و

صفحه 357 از 366