64
اد اسلون حدس میزد همکارش مثل سگ از چیزی ترسیده است. با اینکه هوای داخل خودرو سرد بود، نیک مارس عرق کرده و قطرات عرق پیشانی اش را پوشانده بود.
حس ششم اسلون میگفت اوضاع روبراه نیست. او گفت:
- به نظرم بهتر است برویم توی خانه و خانم فارل را بیاوریم.
مارس با لحن متعجب پرسید:
- اد، چرا این کار را بکنیم، وقتی بیرون آمد، میگیریمش.
اسلون در خودرو را باز کرد، هفت تیرش را کشید و گفت:
- راه بیفت.
***
لیسی مطمئن نبود که آیا براستی صدایی از راه پله ها شنیده است؟ پله های خانه های قدیمی گاهی ترق تروق میکند. به هر حال احساس میکرد جو اتاق تغییر کرده و انگار درجه حرارت یکمرتبه پایین آمده است. لوتی هافمن هم همین حس را داشت. لیسی می توانست این را از چشمان او بخواند.
اد اسلون حدس میزد همکارش مثل سگ از چیزی ترسیده است. با اینکه هوای داخل خودرو سرد بود، نیک مارس عرق کرده و قطرات عرق پیشانی اش را پوشانده بود.
حس ششم اسلون میگفت اوضاع روبراه نیست. او گفت:
- به نظرم بهتر است برویم توی خانه و خانم فارل را بیاوریم.
مارس با لحن متعجب پرسید:
- اد، چرا این کار را بکنیم، وقتی بیرون آمد، میگیریمش.
اسلون در خودرو را باز کرد، هفت تیرش را کشید و گفت:
- راه بیفت.
***
لیسی مطمئن نبود که آیا براستی صدایی از راه پله ها شنیده است؟ پله های خانه های قدیمی گاهی ترق تروق میکند. به هر حال احساس میکرد جو اتاق تغییر کرده و انگار درجه حرارت یکمرتبه پایین آمده است. لوتی هافمن هم همین حس را داشت. لیسی می توانست این را از چشمان او بخواند.