نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
میگویم. به او کار نده.
جیمی جواب داد:
- چنین قصدی ندارم. ولی چطور مگر؟
- گمان میکنم او جاسوسی میکند. وقتی فهمیدم محل اختفای لیسی فارل در مینیاپولیس پیدا شده، حسابی خشکم زد.
جیمی لندی گفت: -
پس لیسی آنجا بوده. من که چیزی نشنیده بودم.
- بله، فقط مادرش می دانست. لیسی را مجبور کرده بود به او بگوید. و چون من به او گفتم لیسی را مجبور کند، احساس مسؤولیت میکنم.
جیمی لندی گفت:
- کار عاقلانه ای نکردی.
- من هرگز ادعا نکرده ام عاقل هستم. فقط برای این بود که میدیدم مونا خیلی بی تابی میکند. به هر حال، شبی که او فهمید لیسی در مینیاپولیس است، یک روزنامه ی استار تریبیون مینیاپولیس خرید و وقتی برای شام به اینجا آمده آن را با خودش آورد. موقعی که سر میز او رفتم، دیدم که آن را در کیفش گذاشته، ولی هرگز ازش چیزی نپرسیدم و دیگر آن روزنامه را هم ندیدم. حالا میرسیم به اصل مطلب، وقتی مونا به دستشویی رفت و من مشغول خوشامدگویی به مشتریها بودم، یک لحظه متوجه شدم که کارلوس سر میز ما ایستاده. وانمود میکرد دستمال سفره ها را مرتب میکند. دیدم که کیف مونا را جابجا کرد امکان دارد داخل آن را نگاه کرده باشد.
لندی جواب داد:
- این کارها از او بعید نیست. من که از همان اول از او خوشم نمیامد.
- بعد از آن، در جمعه شبی که مونا تعریف کرد لیسی در باشگاهی جدیدالتاسیس نام نویسی کرده که زمین اسکواش دارد، او پیشخدمت میز ما

صفحه 354 از 366