نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
دلال موادمخدر است، باج بگیر و قاچاقچی هم هست ولی کسی خبر ندارد. میگفت همه خیال میکنند مرد خوب و محترمی است. ماکس با هیثر قرار ناهار گذاشت تا به او هشدار بدهد. دو روز بعد مرد.
چشمان لوتی هافمن پر از اشک شد:
- چقدر دلم هوایش را کرده. خیلی میترسم.
لیسی به آرامی گفت:
- حق دارید. اما قفل کردن در خانه که چاره ی کار نیست. یک روز آن آدم، هر که میخواهد باشد، به این نتیجه می رسد که شما هم مایه ی دردسر هستید.
***
ساندی ساوارانو صدا خفه کن را به هفت تیرش وصل کرد. ورود به این خانه برایش در حکم بازی بچه ها بود. می توانست از همان راهی که آمده بود برگردد از پنجره ی پشت اتاق خواب وارد شده بود. درخت بیرون پنجره کار پله را انجام داده بود. اتومبیل او در خیابان بعدی قرار داشت که از طریق حیاط همسایه براحتی میتوانست به آن برسد. می توانست قبل از اینکه افراد پلیسی که بیرون نشسته بودند بویی ببرند، کیلومترها از آنجا دور شود به ساعتش نگاه کرد. وقتش بود.
اول نوبت پیرزنه بود. او می توانست مایه ی زحمتش شود آنچه خیلی دلش میخواست ببیند، حالت چهره ی فارل در حالی بود که سلاحی به طرفش نشانه رفته بود. حتی فرصت داد زدن هم به او نمیداد. نه. فارل فقط آن قدر فرصت داشت که صدای ناله ای مبنی بر شناختن او از گلویش خارج کند. و شنیدن آن برای ساندی ساوارانو مهیج بود.

صفحه 351 از 366