نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
آورد. گفت:
- این مال من نیست. من حتی نمی توانم به خانه ام بروم و لباسهایم را بردارم. به خانواده ام هم نمی توانم نزدیک شوم. دختر کوچولوی خواهرم تیر خورد و نزدیک بود برای خاطر من کشته شود. اگر کسی که پشت تمام این ماجراهاست شناسایی و دستگیر نشود بقیه ی عمرم را باید همین طوری بگذرانم. خواهش میکنم، خانم هافمن. به من بگویید شوهر شما میدانست چه کسی در این ماجرا دست دارد؟
لوتی هافمن سرش را زیر انداخت و به کف اتاق چشم دوخت. نجواکنان گفت:
- متاسفم. نمی توانم در این مورد حرفی بزنم. ماکس هم اگر دهانش را بسته بود هنوز زنده بود. همین طور هیثر و مادرش.
بالاخره سرش را بلند کرد مستقیم به لیسی نگاه کرد و گفت:
- آیا نگفتن حقیقت به این همه کشت و کشتار می ارزد؟ من که خیال نمیکنم.
الیسی پرسید:
- هر روز صبح با ترس و وحشت از خواب بیدار میشوید، مگر نه؟
سپس دستش را دراز کرد و دستان پیری را که رگهایش بیرون زده بود، در ست گرفت و گفت:
- خانم هافمن، لطفا به من بگویید چه میدانید. چه کسی در این کار دست دارد؟
- راستش من چیزی نمی دانم. حتی اسمش را هم نمی دانم. ماکس میدانست. او برای جیمی لندی کار میکرد. هیثر را میشناخت. ای کاش آن روز هیثر را در موهانک ندیده بودم. وقتی برای ماکس تعریف کردم و قیافه ی مردی را که همراهش بود شرح دادم، او خیلی ناراحت شد و گفت که آن مرد

صفحه 350 از 366