نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
62

لوتی هافمن پرسید: چرا به اینجا آمده ای؟
و بعد از اینکه با بی میلی لیسی را به خانه اش راه داد گفت:
- نمیتوانی اینجا بمانی. یک تاکسی تلفنی برایت خبر میکنم. کجا می خواهی بروی؟
حالا که لیسی با فردی روبرو شده بود که شاید می توانست کمکش کند، بشدت هیجان داشت. او آن قدرها مطمئن نبود که تعقیب نشده باشد، اما دیگر اهمیت نمیداد می دانست که بیش از این تاب تحمل فرار را ندارد.
بالحنی رقت انگیز گفت:
- خانم هافمن، جایی برای رفتن ندارم. یک نفر خیال دارد مرا بکشد. گمان میکنم کسی او را اجیر کرده که دستور کشتن شوهر شما و ایزابل وارینگ و هیثر را هم داده. باید این کار متوقف شود و به نظر من، شما تنها کسی هستید که میتوانید متوقفش کنید لطفا کمکم کنید، خانم هافمن.
حالت نگاه لوتی هافمن کمی نرم شد. متوجه شد که لیسی تمام وزنش را روی یک پایش داده است، گفت:
- تو درد داری. بیا بنشین.
اتاق نشیمن کوچک ولی تمیز بود. لیسی نشست و کت سنگینش را در

صفحه 349 از 366