نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
مونا رو به بانی کرد:
- میخواهم به عمو الکس زنگ بزنم. با من بیا و به او سلام کن.
سپس نوه اش را بغل کرد و گفت:
- میدانی تو خیلی شبیه خاله لیسی هستی، درست مثل پنج سالگی او.
بانی گفت:
- من عمر الکس را خیلی دوست دارم. تو هم دوستش داری، نانا، مگر نه؟
مونا گفت:
- در این چند ماه اخیر اگر او نبود نمیدانستم چه کنم، عزیز دلم. بیا برویم طبقه ی بالا.
***
جی و کیت به یکدیگر نگاه کردند. جی بعد از لحظه ای سکوت گفت:
- تو هم در همان فکری هستی که من هستم؟ مادرت می گفت الکس تشویقش کرده لیسی را مجبور کند محل زندگی اش را به او بگوید. ممکن است او به طور مستقیم نگفته باشد لیسی کجا زندگی می کند، اما راه های دیگری هم برای ابراز آن بوده. مثلا آن شب در رستوران گفت که لیسی در باشگاهی تازه تأسیس نام نویسی کرده که زمین اسکواش دارد. کمتر از دوازده ساعت بعد، یک نفر آنجا به سراغ لیسی رفت. احتمالا قصد کشتن او را داشته. باور اینکه این مسأله تصادفی بوده، مشکل است.
کیت گفت:
- اما جی، باور این هم که الکس در این قضیه دخالت دارد، مشکل است.
- امیدوارم این طور نباشد، اما من به او گفتم که لیسی کجا می رود. حالا

صفحه 347 از 366