نام کتاب: وانمود کن او را نمی بینی
شهر دنبال کردند از کنار خانمه ای مجلل و گران قیمت رد می شدند که نیک پرسید:
-کدام یکی را میخواهی؟
اسلون فکر کرد: این چیزی است که تو میخواهی، بچه. حقوق پلیس برایت کافی نبود؟ می توانستی از این حرفه خارج شوی وکافی بود شغلت را عوض کنی، نه جهت خودت را.
کم کم شکل خانه های محله ای که در آن رانندگی میکردند، تغییر کرد و خانه ها کوچکتر و به هم چسبیده تر شد، ولی مرتب و منظم. اسلون احساس کرد زندگی در آنجا راحت است.
او به نیک هشدار داد:
- یواش کن. دنبال شماره ی خانه می گردد.
آنان در آدامز پلیس بودند. تاکسی جلوی خانه ی شماره ۱۰ توقف کرد. آن طرف خیابان فضایی بود که میشد پنج خودرو در آن پارک کرد.
او دید که لیسی از تاکسی پیاده شد، مدتی با راننده چانه زد بعد دستش را دراز کرد و پول را داد. راننده سری تکان داد و شیشه را بالا کشید و رفت.
فارل ایستاد تا تاکسی دور شد. حالا اسلون صورت او را به طور کامل میدید. فکر کرد: او جوان و آسیب پذیر و بشدت وحشت زده است.
او برگشت و لنگ لنگان به سوی خانه رفت. سپس زنگ زد. به نظر نمی رسید کسی که جواب زنگ را داده بود، به این آسانی در را باز کند و بگذارد کسی وارد شود. لیسی فارل به قوزک پایش اشاره کرد. پایم صدمه دیده. بگذار بیایم تو، زن مهربان. بعدا سوال پیچت میکنم. نیک پوزخند زد.
اسلون به همکارش نگاه کرد. دلش می خواست بداند چه چیزی باعث سرگرمی اش شده است. حالا وقتش بود گزارش کار خود را بدهد. احساس کرد چقدر لذت بخش است که او کسی است که لیسی فارل را برمی گرداند، حتی اگر

صفحه 344 از 366